http://www.nilgoon.org/pdfs/abdee/Zizek_on_Cartoons.pdf :يك سر به اينجا بزنيد
هي سرزمين غمگين از ياد خود به در كن سوگند تلخ افشين خوش باش و باز نو كن تير و كمان آرش ، فر و شكوه پيشين |
چند باري رفت تا دم مغازه ولي پايش لرزيد و جلوتر نرفت. صبر كرد. نميتوانست دست خالي برگردد. از خودش پرسيد كه ميترسد اما پاسخ خود را هم نداشت. براي هزارمين بار بود كه آن روز با هزاران گامش اين را پرسيده بود و هيچ بار هم پاسخي دريافت نكرده بود... با گامهاي سست ، پاهاي لرزان و خسته به خانه راه كج كردروي زمين چند تا پفك ريخته بود. له كردشان؛ چند «خرچ» ِ مداوم و بعد باز سكوت كوچه. بچه كه بود با برگهاي خشك اين كار را ميكرد...خرچ...خورچ؛خرچ... يك بار به مادرش گفته بود خرچ برگها را از تو هم بيشتر دوست دارم و مادر هم خنديده بود و با هم رفته بودند خرچ همهي برگها را در آورده بودند. براي مادر توضيح داده بود كه هر برگ يك خرچ بيشتر ندارد و بعد ديگر به درد نميخورد. آخر سر هم برگهاي بي خرچ را جمع كرده بودند و پريده بودند رويشان...خواست گريه كند؛ نتوانستهنوز كليد را نچرخانده بود منصرف شد. راه آمده را برگشت. ــ بفرمايين. چيزي ميخواستين؟ فرمايشي داشتين؟ ــ ها؟ بله يك بسته... يك بسته. ــ يك بسته چي؟ ــ ... پفك!! ــ چيز ديگهاي لازم ندارين؟ ــ يك بسته هم تيغ« نه! نميترسم.» اين بار بدون پرسيدن پاسخ داده بود. تا خانه پفك را خورد. چند تا هم ريخت زمين. كليد را چرخاند... بستهي خالي پفك را انداخت روي تخت. خودش را هم. مادر در قاب ميخنديد. « دارم ميآم » يك تيغ در آورد. هميشه از تيغ ميترسيد. آبي رگ را ديد. دستش نميلرزيد. رو گرداند كه بزند: يك دانه پفك در بسته مانده بود... دور دهنش را ليسيد... پفك را برداشت و بين شست و اشاره له كرد «خرچ» مادر ميخنديد.« هنوز هم بيشتر دوسش دارم» اين نوشته مال بهار گذشته است. الان پايانش تغيير كرده با پايان اصلي رو بعد ميگذارم |
نشسته روي راحتي توي نشيمن و آرام چرت ميزند و آرام بيدار ميشود. آرام كه بيدار شد چند گرهاي ميزند و باز آرام به نيم خواب گونهاي فرو ميرود؛ باسن تپل بچه را گرفته زير آب سرد... بچه ميخندد. انگار تابستاني گرم بوده كه به ماه روزه خورده بوده و بايد شيرش ميداده، دهن روزه... آرام گرمي چشمهايش را باز ميكند، يكي دو گره ميزند و دنبالهي آبي نفتي كاموا سرد ميكند چشمهايش را تا ميرسد به گوله كه كوچك شده كنار زير سيگاري آقا.«چه خوب كه وقتي بلند شدم خالياش كنم.» و روي دنبالههاي نارنجي سيگار باز گرم ميشوند چشمها؛ آقا پكي به سيگار ميزند و لبخند رضايت كه ببين خارجيها چي ميسازن! و كليد مياندازد به درهاي كمد و لختي با هيجان ميگذرد كه نور از شيشهي پشت درها بيرون ميزند. خواننده ميخواند كه... ـــ خانوم پاشو. شما كه هميشه خوابي الحمد الله. ـــ خواب نيستم آقا... و باز چند گره كه دستش را آرام لبهي دستهي راحتي ميگذارد و بعد سفت ميچسبدش كه رگهاي آبي زير پوست خود را از استخوانهاي باريك جدا ميكنند و يا علي... تا كامواي باز را گوله كند و زير سيگاري را بردارد چشمهاي آقا گرم شده ؛ خان داداش ميگويد بي معرفت خبري از ما نميگيري و دست دراز ميكند انگشتر خان بابا را ميچپاند توي مشت نيم بستهاش. ـــ قربون دستت. ـــ كاري نكردم آقا. زود بخورين كه از دهن ميافته... تازه نگاهش ميافتد به استكان چاي. قند را خيس ميكند و تا به دهان بگذارد چند بار خدابيامرزي ميدهد... سيگار را كه ميگيراند تازه خانوم نشسته پاي بافتني و يكي دو گرهاش را زده... ــــ پاشو خانوم. بچههات كه ميآن خوب سرحالي؛ خوابت فقط برا ماست. يادم باشه جمعه برم سر مزار... پاشو اين دستگاه رو روشن كن بخونه، يك كم سرمون گرم شه. بلكم شما هم سر حال اومدين... خانوم دستهايش سفت به دستهها، بلند ميشود. دوشاخه را فرو ميكند و تا روشن ميكند نور ميزند بيرون و برفك است. كنترل ديگر را برميدارد. ـــ اين قرمزه بود آقا؟ ـــ من كه سر رشته ندارم. شما نشستي ياد گرفتي... شستهايش را سفت فشار ميدهد روي قرمز و نگه ميدارد. تصوير ميآيد و برفك ميشود ... ميآيد و ميشود... تصوير، برفك، تصوير؛ برفك... از فشار بر قرمز آرام آرام كم ميكند و برفك و تصوير... . يك ناف در تصوير است كه ميآيد پايين و ميرسد به دامن چيندار قرمز و زرد و نارنجي و طلايي و آبي و... همينطور كه كمر اين ور آن ور ميرود مرد سيبيلويي با كت و شلوار سفيد كنار آبشار ميخواند: اين ور و اون ورش كن دل منو پرپرش... كنترل به دست برميگردد به راحتي. با هر اين ور و اون ور پلكها به هم نزديك تر ميشوند؛ بچه زير آب سرد دست ميزند و داد ميكشد از خوشحالي. چقدر دهنش خشك بود اون سال تابستوني كه ماه روزه بود و بايد بچه شير ميداد... ـــ خدا خير اين پسره رو بده باز همين يك سرگرمي شده برامون. مال خودمون كه فقط ميشينن حرف ميزنن. ــ اونجا رو بيار كه اون شب آورد. ببينم از كمر درد چيزي نميگه... ــــ من كه يادم نيست آقا اونجا كجا بود... به نظرم اين بود... . دكمهها را يكي يكي فشار ميدهد... تصوير ثابت ميشود روي يك ميهماني؛ دو نفر در گوشهاي مشغول صحبتاند. ـــ بزن يكي ديگه به زبون آدميزاد كه حرف نميزنن. ـــ نه آقا باشه. نمايش ميدن خوبه... چطور دختره شباهت به مريم اعظم رو ميده... ـــ بله شما هم كه همه به نظرتون شباهت به يكي ميدن. لابد مرده هم شبيه شوهر مريمه؟... دستهايش شل ميشود، كنترل ول ميشود روي دامن. عروسي مريم تا داماد اومد تو مجلس همه وا موندند؛مريم خيلي بهتر بود... . دهنش خشك شده. ـــ شما آب نميخواين؟ ـــ نه. دستها روي دستهها فشار ميآورند و چند صداي ترق و توروق استخوان بلند ميشود و كنترل پرت ميشود و ميخورد به لبهي ميز. ـــ چيكار كردي؟ ـــ هيچي. قوههاش در اومده. بيا ببين ميتوني جا بندازي... در صفحهي پر نور هنوز ميهماني است كه خانوم و آقا مشغول جا انداختن قوهها ميشوند. زن ِ شكل مريم به مرد لبخند ميزند و مرد هم دستش را ميگيرد و همراه خودش ميكشد به راهروي كناري. چند بوسهاي بر لبهاي هم ميزنند و بازو در بازو از پلكان بالا ميروند و بده بستان را در بالا رفتن آغاز ميكنند... مريم به باز كردن يك گره سر تا پا لخت ميشود ولي مرد تا گرههاي گردنش را باز كند كمي فرصت است تا مريم كنج و كنارش را تحويل دوربين دهد... توي كت وشلوار اينقدر ورزيده به نظر نميآمد...ميخواباندش بر پلكان. پنجه در پستانهايش مياندازد و زبانش را در دهانش فرو ميبرد. مريم پاهايش را حلقه ميكند دور كمر مرد. مرد بلند ميشود و پلهها را بالا ميرود و ميپيچد به اتاق؛ چند پيام بازرگاني حاوي دانستنيهاي به درد بخور دربارهي انواع محصولات به درد نخور كه زبانش هم مال آدميزاد نيست؛ مريم پاهايش را حلقه ميكند دور كمر مرد. مرد بلند ميشود و پلهها را بالا ميرود و ميپيچد به اتاق. در هم پيچ و قوس ميخورند، جلو... عقب... چپ... راست... اين ور... آن ور... و با هر اين ور و آن ور خانوم و آقا ،كه سالهاست قوه را رها كردهاند، پلكهايشان سنگينتر ميشود تا بر هم قفل شود كه كاش هيچ كليدي برايش نباشد |
رختهايت را ميكني و در شيشهاي را از درون قفل ميكني.دوش را با فشار پايين بازميكني و شرهاي آب از درون موهايت ميگذرد؛ صورتت را خيس ميكند و از گردن و سر شانه ميگذرد و تنت را پايين ميرود. آب رفته رفته گرم ميشود و آيينهي تمام قد را بخار ميپوشاند . مشتي آب بر آيينه ميپاشي تا چشمهاي پر خواهشت را دوباره ببيني . دستي بر گردنت ميكشي و ميرسي به شانه و خط بازو را ادامه ميدهي . خيره در خواهشها شرتت را با يك حركت از پا بيرون ميكشي . آلتت بيدار است. دهانت را از آب پر ميكني و بر آيينه ميپاشي. دوش را ميبندي و كز ميكني گوشهي وان خالي. خيره به جلو نگاه ميكني و دستت ميلغزد لاي پاهايت. دختري برهنه تكييه داده به آيينه قدي. فرا ميخوانيش. نزديك ميآيد و كام ميگيريد. ساق پايش را به آرامي بلند ميكند و ميآيد درون وان . روي تنت ميخزد و ميرود پايين... سر بلند ميكند. صورتكي زرين بر چهره دارد. نه ميخندد و نه اشك ميريزد. صورتك را بر ميداري: نيكول كيدمن است كه خيره در نگاهت سر نزديك ميآرد و لبهايت را ميبوسد. برهنه در خيابان ايستادهاي و دختري زيبا از دور ميآيد. مردم نگاهت نميكنند. نزديك ميشود ، در آغوشش ميكشي و سرگرم عشق بازي ميشويد. روپشش را ميكشي پايين. زيرش هيچ ندارد . زانو ميزني و زبانت را ميكشي بر ساق و رانهايش. گره روسرياش را شل ميكند. پارچه سر ميخورد. از لاي پستانها و روي نافش ميگذرد و ميافتد روي صورتت. برميخيزي. چشمهايت را آزاد ميكني: موهايش مصري است و خط چشمهايش آمده تا روي شقيقه. رداي رومي به تن داري و برگ زيتون بر سر. ردا را باز ميكني و ميافتد بر سنگهاي مرمرين كاخ. ميخوابانيش بر تخت روان و ميلغزي بر تنش و زنگيها چهار گوشهي تخت را بلند كرده ، ميگردانندتان در شهر و مردم هورا ميكشند برايتان و تو داخل ميشوي. نيمخيز رويش خوابيدهاي و پستانها در مشت و حالا مارك آنتوني هستي و حالا مارك آنتوني ؛ جنيفر لوپز چون گيتار لميده روي پاهايت و دست ميكشي بر باسنش و نيكول كيدمن چشمهاي گربهاياش را خيره كرده در نگاهت... چند نالهي شهواني آرام از انتهاي سينهاش ميخزد بيرون و يك لحظه نگاهتان در هم دوخته ميشود و چيزي بيرون ميجهد از جام وجودت و وجودت انگار بيرون جهيده از تنت و ... نيم باز نگاه ميكني به كاشيهاي روبرويت و ربع ساعتي كه گذشت؛ سردت كه شد آرام بر ميخيزي، صورتت را ميگيري زير دوش و شير گرم را ميچرخاني تا تمام فشار. چشمهايت را ميبندي و آب شعله ميكشد بر پوستت و تكان نميخوري و هيچ نميگويي... 12/8/1384 |
در راه گدايي كمكش خواهم كرد اگر بازگردم |
چه مزه ی دوری دارد کرانچی
به درازای طالقانی
شبهای آبان
گذشتم اين بيست سال را
رد زخم ها
آشفتگي زلف را پنهان كرد زير شال و چاك پيرهن را برد زير روپوش . برگشت و نيم نگاهي انداخت ؛ نه عربدهاي ديدم و نه افسوسي . پشم سينه را خاراندم و تا سر رفتم زير لحاف . صداي پايش آمد كه رفت ... برگشت بي صدا : « كليد كجاست؟ » لحاف را كنار زدم ونشستم ... خميازه كشيدم : « زوده برا رفتن » . « گفتم كليد رو بده » هنوز جا داشت تا عربده شود . كليد را دراز كردم سويش .كمي مكث كرد و جلو آمد . دست دراز كرد كه بگيرد كه گرفتمش . « گفتم كه هنوز زوده » ميخواست دستش را رها كند كه گرفتمش ميان پاهايم .نه جيغي بود و نه هيچ صدايي . روپوش را از تنش كشيدم بيرون كه جر خورد . از پيراهن هم لته پارهاي ماند . اشك از گونههاي گر گرفتهاش رد شد و رسيد به زبان من . هنوز ميجنبيد .حركتي نكردم تا خسته شد و آرام لميد ميان بازوهايم و آرام قطرههاي اشك را سراند از سر شانهام تا پايين . تا خوب اشك بريزد برهنه شده بود ؛ كامل . يك سيگار گيراندم و دادم يكي دو پك زد و زدم . چانهاش را بالا گرفتم و لبش را بوسيدم و كشيدمش بالا. پستانش را به دهان بردم و زبري صورت را كشيدم بر نرمي تنش. دست دراز كردم و موسيقي گذاشتم؛ تكنوازي تنبك . ايستادم و ايستاد و داخل شدم . دستها را حلقه كرد پشت گردن و پاها را پشت كمرم . با ضرباهنگ تنبك پيچ و تاب خوردم و پيش و پس دادمش . صورتش برافروخته بود و با هر پس و پيش ناخنهايش را بيشتر فرو ميبرد در ماهيچههاي پشتم . چند لرزش و صداي ناله مانند كرد و گرما از نقطهي اتصال بيرون خزيد و عضلات رانم را به پايين درنورديد . خواباندمش روي تخت و نشستم رويش. دوباره چشمانش سرخ شد و يك قطره از گوشهي چشمش بيرون خزيد و من و تنبك همچنان مشغول ضرب بوديم . قلبم هم به ما پيوسته بود و رفته رفته پيشي گرفت و خيره شدم در چشمهايش و او هم خيره بود به رگهاي بيرون زدهي پيشانيام شايد؛ براي چند ثانيه انگار صداي تنبك را نشنيدم كه شكسته گفتم « دوستت دارم ...» كنار كشيدم و پشت كردم به او . پاها را جمع كردم توي سينه و سر زانويم را به دندان گرفتم. شايد ربع ساعتي گذشت كه سرماي دستش خورد به سوزش پشتم :« سرخ شده .» لحاف را كشيدم تا روي سرم . حس كردمش كه برخاسته و ميرود پاي كمد و پيرهن و روپوش نو برميدارد و زلف آشفته و لب بي افسوس و تن برهنه را پنهان ميكند زيرشان و بعد صداي جرينگ دسته كليد كه گم ميشود در پس و پيش تنبك |