نخست
آشفتگي زلف را پنهان كرد زير شال و چاك پيرهن را برد زير روپوش . برگشت و نيم نگاهي انداخت ؛ نه عربدهاي ديدم و نه افسوسي . پشم سينه را خاراندم و تا سر رفتم زير لحاف . صداي پايش آمد كه رفت ... برگشت بي صدا : « كليد كجاست؟ » لحاف را كنار زدم ونشستم ... خميازه كشيدم : « زوده برا رفتن » . « گفتم كليد رو بده » هنوز جا داشت تا عربده شود . كليد را دراز كردم سويش .كمي مكث كرد و جلو آمد . دست دراز كرد كه بگيرد كه گرفتمش . « گفتم كه هنوز زوده » ميخواست دستش را رها كند كه گرفتمش ميان پاهايم .نه جيغي بود و نه هيچ صدايي . روپوش را از تنش كشيدم بيرون كه جر خورد . از پيراهن هم لته پارهاي ماند . اشك از گونههاي گر گرفتهاش رد شد و رسيد به زبان من . هنوز ميجنبيد .حركتي نكردم تا خسته شد و آرام لميد ميان بازوهايم و آرام قطرههاي اشك را سراند از سر شانهام تا پايين . تا خوب اشك بريزد برهنه شده بود ؛ كامل . يك سيگار گيراندم و دادم يكي دو پك زد و زدم . چانهاش را بالا گرفتم و لبش را بوسيدم و كشيدمش بالا. پستانش را به دهان بردم و زبري صورت را كشيدم بر نرمي تنش. دست دراز كردم و موسيقي گذاشتم؛ تكنوازي تنبك . ايستادم و ايستاد و داخل شدم . دستها را حلقه كرد پشت گردن و پاها را پشت كمرم . با ضرباهنگ تنبك پيچ و تاب خوردم و پيش و پس دادمش . صورتش برافروخته بود و با هر پس و پيش ناخنهايش را بيشتر فرو ميبرد در ماهيچههاي پشتم . چند لرزش و صداي ناله مانند كرد و گرما از نقطهي اتصال بيرون خزيد و عضلات رانم را به پايين درنورديد . خواباندمش روي تخت و نشستم رويش. دوباره چشمانش سرخ شد و يك قطره از گوشهي چشمش بيرون خزيد و من و تنبك همچنان مشغول ضرب بوديم . قلبم هم به ما پيوسته بود و رفته رفته پيشي گرفت و خيره شدم در چشمهايش و او هم خيره بود به رگهاي بيرون زدهي پيشانيام شايد؛ براي چند ثانيه انگار صداي تنبك را نشنيدم كه شكسته گفتم « دوستت دارم ...» كنار كشيدم و پشت كردم به او . پاها را جمع كردم توي سينه و سر زانويم را به دندان گرفتم. شايد ربع ساعتي گذشت كه سرماي دستش خورد به سوزش پشتم :« سرخ شده .» لحاف را كشيدم تا روي سرم . حس كردمش كه برخاسته و ميرود پاي كمد و پيرهن و روپوش نو برميدارد و زلف آشفته و لب بي افسوس و تن برهنه را پنهان ميكند زيرشان و بعد صداي جرينگ دسته كليد كه گم ميشود در پس و پيش تنبك |

0 Comments:
Post a Comment
<< Home