سوم
نشسته روي راحتي توي نشيمن و آرام چرت ميزند و آرام بيدار ميشود. آرام كه بيدار شد چند گرهاي ميزند و باز آرام به نيم خواب گونهاي فرو ميرود؛ باسن تپل بچه را گرفته زير آب سرد... بچه ميخندد. انگار تابستاني گرم بوده كه به ماه روزه خورده بوده و بايد شيرش ميداده، دهن روزه... آرام گرمي چشمهايش را باز ميكند، يكي دو گره ميزند و دنبالهي آبي نفتي كاموا سرد ميكند چشمهايش را تا ميرسد به گوله كه كوچك شده كنار زير سيگاري آقا.«چه خوب كه وقتي بلند شدم خالياش كنم.» و روي دنبالههاي نارنجي سيگار باز گرم ميشوند چشمها؛ آقا پكي به سيگار ميزند و لبخند رضايت كه ببين خارجيها چي ميسازن! و كليد مياندازد به درهاي كمد و لختي با هيجان ميگذرد كه نور از شيشهي پشت درها بيرون ميزند. خواننده ميخواند كه... ـــ خانوم پاشو. شما كه هميشه خوابي الحمد الله. ـــ خواب نيستم آقا... و باز چند گره كه دستش را آرام لبهي دستهي راحتي ميگذارد و بعد سفت ميچسبدش كه رگهاي آبي زير پوست خود را از استخوانهاي باريك جدا ميكنند و يا علي... تا كامواي باز را گوله كند و زير سيگاري را بردارد چشمهاي آقا گرم شده ؛ خان داداش ميگويد بي معرفت خبري از ما نميگيري و دست دراز ميكند انگشتر خان بابا را ميچپاند توي مشت نيم بستهاش. ـــ قربون دستت. ـــ كاري نكردم آقا. زود بخورين كه از دهن ميافته... تازه نگاهش ميافتد به استكان چاي. قند را خيس ميكند و تا به دهان بگذارد چند بار خدابيامرزي ميدهد... سيگار را كه ميگيراند تازه خانوم نشسته پاي بافتني و يكي دو گرهاش را زده... ــــ پاشو خانوم. بچههات كه ميآن خوب سرحالي؛ خوابت فقط برا ماست. يادم باشه جمعه برم سر مزار... پاشو اين دستگاه رو روشن كن بخونه، يك كم سرمون گرم شه. بلكم شما هم سر حال اومدين... خانوم دستهايش سفت به دستهها، بلند ميشود. دوشاخه را فرو ميكند و تا روشن ميكند نور ميزند بيرون و برفك است. كنترل ديگر را برميدارد. ـــ اين قرمزه بود آقا؟ ـــ من كه سر رشته ندارم. شما نشستي ياد گرفتي... شستهايش را سفت فشار ميدهد روي قرمز و نگه ميدارد. تصوير ميآيد و برفك ميشود ... ميآيد و ميشود... تصوير، برفك، تصوير؛ برفك... از فشار بر قرمز آرام آرام كم ميكند و برفك و تصوير... . يك ناف در تصوير است كه ميآيد پايين و ميرسد به دامن چيندار قرمز و زرد و نارنجي و طلايي و آبي و... همينطور كه كمر اين ور آن ور ميرود مرد سيبيلويي با كت و شلوار سفيد كنار آبشار ميخواند: اين ور و اون ورش كن دل منو پرپرش... كنترل به دست برميگردد به راحتي. با هر اين ور و اون ور پلكها به هم نزديك تر ميشوند؛ بچه زير آب سرد دست ميزند و داد ميكشد از خوشحالي. چقدر دهنش خشك بود اون سال تابستوني كه ماه روزه بود و بايد بچه شير ميداد... ـــ خدا خير اين پسره رو بده باز همين يك سرگرمي شده برامون. مال خودمون كه فقط ميشينن حرف ميزنن. ــ اونجا رو بيار كه اون شب آورد. ببينم از كمر درد چيزي نميگه... ــــ من كه يادم نيست آقا اونجا كجا بود... به نظرم اين بود... . دكمهها را يكي يكي فشار ميدهد... تصوير ثابت ميشود روي يك ميهماني؛ دو نفر در گوشهاي مشغول صحبتاند. ـــ بزن يكي ديگه به زبون آدميزاد كه حرف نميزنن. ـــ نه آقا باشه. نمايش ميدن خوبه... چطور دختره شباهت به مريم اعظم رو ميده... ـــ بله شما هم كه همه به نظرتون شباهت به يكي ميدن. لابد مرده هم شبيه شوهر مريمه؟... دستهايش شل ميشود، كنترل ول ميشود روي دامن. عروسي مريم تا داماد اومد تو مجلس همه وا موندند؛مريم خيلي بهتر بود... . دهنش خشك شده. ـــ شما آب نميخواين؟ ـــ نه. دستها روي دستهها فشار ميآورند و چند صداي ترق و توروق استخوان بلند ميشود و كنترل پرت ميشود و ميخورد به لبهي ميز. ـــ چيكار كردي؟ ـــ هيچي. قوههاش در اومده. بيا ببين ميتوني جا بندازي... در صفحهي پر نور هنوز ميهماني است كه خانوم و آقا مشغول جا انداختن قوهها ميشوند. زن ِ شكل مريم به مرد لبخند ميزند و مرد هم دستش را ميگيرد و همراه خودش ميكشد به راهروي كناري. چند بوسهاي بر لبهاي هم ميزنند و بازو در بازو از پلكان بالا ميروند و بده بستان را در بالا رفتن آغاز ميكنند... مريم به باز كردن يك گره سر تا پا لخت ميشود ولي مرد تا گرههاي گردنش را باز كند كمي فرصت است تا مريم كنج و كنارش را تحويل دوربين دهد... توي كت وشلوار اينقدر ورزيده به نظر نميآمد...ميخواباندش بر پلكان. پنجه در پستانهايش مياندازد و زبانش را در دهانش فرو ميبرد. مريم پاهايش را حلقه ميكند دور كمر مرد. مرد بلند ميشود و پلهها را بالا ميرود و ميپيچد به اتاق؛ چند پيام بازرگاني حاوي دانستنيهاي به درد بخور دربارهي انواع محصولات به درد نخور كه زبانش هم مال آدميزاد نيست؛ مريم پاهايش را حلقه ميكند دور كمر مرد. مرد بلند ميشود و پلهها را بالا ميرود و ميپيچد به اتاق. در هم پيچ و قوس ميخورند، جلو... عقب... چپ... راست... اين ور... آن ور... و با هر اين ور و آن ور خانوم و آقا ،كه سالهاست قوه را رها كردهاند، پلكهايشان سنگينتر ميشود تا بر هم قفل شود كه كاش هيچ كليدي برايش نباشد |

0 Comments:
Post a Comment
<< Home