Sunday, March 26, 2006

بي‌نام


چند باري رفت تا دم مغازه ولي پايش لرزيد و جلوتر نرفت. صبر كرد. نمي‌توانست دست خالي برگردد. از خودش پرسيد كه مي‌ترسد اما پاسخ خود را هم نداشت. براي هزارمين بار بود كه آن روز با هزاران گامش اين را پرسيده بود و هيچ بار هم پاسخي دريافت نكرده بود... با گام‌هاي سست ، پاهاي لرزان و خسته به خانه راه كج كردروي زمين چند تا پفك ريخته بود. له كردشان؛ چند «خرچ» ِ مداوم و بعد باز سكوت كوچه. بچه كه بود با برگ‌هاي خشك اين كار را مي‌كرد...خرچ...خورچ؛خرچ... يك بار به مادرش گفته بود خرچ برگ‌ها را از تو هم بيشتر دوست دارم و مادر هم خنديده بود و با هم رفته بودند خرچ همه‌ي برگ‌ها را در آورده بودند. براي مادر توضيح داده بود كه هر برگ يك خرچ بيشتر ندارد و بعد ديگر به درد نمي‌خورد. آخر سر هم برگ‌هاي بي خرچ را جمع كرده بودند و پريده بودند رويشان...خواست گريه كند؛ نتوانستهنوز كليد را نچرخانده بود منصرف شد. راه آمده را برگشت. ــ بفرمايين. چيزي مي‌خواستين؟ فرمايشي داشتين؟ ــ ها؟ بله يك بسته... يك بسته. ــ يك بسته چي؟ ــ ... پفك!! ــ چيز ديگه‌اي لازم ندارين؟ ــ يك بسته هم تيغ« نه! نمي‌ترسم.» اين بار بدون پرسيدن پاسخ داده بود. تا خانه پفك را خورد. چند تا هم ريخت زمين. كليد را چرخاند... بسته‌ي خالي پفك را انداخت روي تخت. خودش را هم. مادر در قاب مي‌خنديد. « دارم مي‌آم » يك تيغ در آورد. هميشه از تيغ مي‌ترسيد. آبي رگ را ديد. دستش نمي‌لرزيد. رو گرداند كه بزند: يك دانه پفك در بسته مانده بود... دور دهنش را ليسيد... پفك را برداشت و بين شست و اشاره له كرد «خرچ» مادر مي‌خنديد.« هنوز هم بيشتر دوسش دارم»
اين نوشته مال بهار گذشته است. الان پايانش تغيير كرده با پايان اصلي رو بعد مي‌گذارم

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

چرا پيرنگتو اين جوري كردي پسر؟

10:10 PM  

Post a Comment

<< Home