خويشتن كشتن
ديدن دوبارهي دريمرز همزمان شد با تظاهرات دانشجويي فرانسه. تظاهراتي كه نه درست ميدانم سر چيست و نه ميخواهم بدانم. نكتهي جالب اينجاست كه دولتمردان امروز فرانسه همان دريمرزهاي ديروزند... اما اين قصه هم تكراري است و فقط پوزخندي به همراه دارد... . خواستم بگويم كه «پس من چي؟! پس ما چي؟» اگر روزي روزگاري خواستيم يا بهتر بگويم اجازه يافتيم خود را نقد كنيم يا حتا نگاه كنيم( مثل آنچه برتولوچي در دريمرز يا حتا مخملباف در نون و گلدون كرده)چه براي گفتن داريم؟ بچهگي كه در جنگ بود و بعد از جنگ. نه اسباببازي درست و حسابي و نه حتا شكلات خوب.( اگر از ديد بچه نگاه كنيم موضوع بي اهمييت و يا مضحكي نيست) بچه شادي ميخواهد كه ما نداشتيم. در پاركها و تفريحگاهها و شهربازيها(جايي كه براي بچههاست) روزهخوار شلاق ميزدند؛ نل و هاج ولوسين مادر نداشتند و بدبخت بودند... توي صف مدرسه بايد راست ميايستاديم و شعار هفته و قران و بعد تازه سخنراني مدير و بعد ناظم و معلم پرورشي... . كتابهايمان پر بود از دانستنيهايي كه خدا هم مورد مصرفش را نميدانست... . تاريخ را پر از اشتباه و دروغ يادمان دادند... آموزش جنسي نداشتيم كه حاصلش كج فهمي بود و ندانم كاري و زيادهروي و كوتاهي و افسردگي و افسردگي... .( اين شد نقد و تازيدن به نسل پيش كه سرمان چه آوردند و ميآورند) و اما ما؛ چه كرديم و ميكنيم. نميدانم حاصل اين كودكي پرنكبت بود كه اينطور شديم يا نه. بيانصافيست كه همه چيز را بگوييم كار پدر ومادر و آموزش و پرورش واجتماع و مذهب و حكومت و در يك كلام جبر بوده؛ ما هم تن داديم. سكس و الكل را تابو كردهايم و به هيچ چيز ديگر فكر نميكنيم( هر چند اگر در اين دو آزاد بوديم يا حتا كمي آزادي داشتيم جايي براي انديشه باقي ميماند) اگر انديشه هم ميكنيم در راستاي اين دو است. اگر مينويسيم هم ( نمونهاش همين پيرنگ !!) در همين سكس هم آزاد انديش نيستيم( نميتوانيم باشيم) به ارتباط پيش از ازدواج معتقديم و حاضر. ولي اگر بحث ازدواج باشد حاضر به پذيرش كسي كه اينچنين رابطهاي داشته نيستيم!... از سكس بگذريم... در هيچ انديشهاي خلاق نيستيم. ترجمههاي كج و كوله از عقايد تاريخ مصرف گذشته ديگران را ميخوانيم ،نميفهميم ، حفظ ميكنيم و روي هم استفراغ ميكنيمشان كه بله من با سوادم. من و فوكو و دريدا و نيچه حسابي با هم خوش ميگذرونيم... و تازه اينها يك درصد از ما هستند كه يادشان آمده ميشود فكرهم كرد!! باقي هم كه سكس و سكس و سكس... . دنيامان پر است از تناقض. دوستي از آزادي جنسي دم ميزند ولي حاضر نيست نرمه نانهاي باقي ماندهي ساندويچش را دور بريزد و من كه ميريزم ، با تعجب ميپرسد : مگه معتقد نيستي؟! يكي كه نماز و روزه نميخواند و نميگيرد براي خودش مرجع تقليد انتخاب كرده!! و اين تناقضها به مناسبات ساده و دوستانه هم رسيده. دوستي كه ادعا ميكند عكس سكس با دوست دخترش را هم حاضر است روي بلاگش بگذارد از يك شوخي ساده ميرنجد و ميگويد وبلاگ يك محيط عمومي است و جاي اين حرف ها نيست... همه روشن فكريم ولي تا فيها خالدونمان بوي گند سنت ميدهد و جالب اينكه سنتهاي خوبمان را هم بر باد دادهايم... دخترها تمام سعيشان را براي خودنمايي ميكنند(و چه بد سليقه هم ميكنند) و مدام از هيزي پسرها گله دارند... روشن فكريم ولي خاله زنك وار غيبت ميكنيم و بين اين و آن را به هم ميزنيم كه فلاني با فلاني تيك زده يا آن يكي با آن يكي ديگر به هم زده و يا... . ديدن دوبارهي دريمرز همزمان شد با اين تظاهرات فرانسه ... فرنگيها حق انتخاب دارند، اگر تصميمي بگيرند خود گرفتهاند... ولي ما اگر ( با تاكيد « اگر») تصميم بگيريم تازه اول راهيم و بايد آغاز كنيم... اگر تصميم به تغيير نگيريم هم كه بايد تن دهيم به آنچه ديگران و در راس همه خودمان(با همين تن دادن) سر خودمان آوردهايم... . برتولوچي و نمونهي وطنياش مخملباف خيلي دير دست به نقد خود زدند؛ نوش دارو بعد از مرگ سهراب... اگر نقد يا دست كم فكر كردن به خود را آغاز كنيم شايد اين بار نوش دارو به موقع برسد |

4 Comments:
تو هر دو تا مثالت نقد بر سر انتخاب خشونت در مقابل تعقل بود ولی امروز ما بین بلاهت و هیچی گیر افتادیم و گزینهةی تعقل اصلا مطرح نیست
ای کلش بیشتر به فکر خویش باشیم...
ای کاش بیشتر به فکر خویش باشیم...
میبینی که این داستان نقد حسابی جدیه
داستان کلاس یادت میاد؟
باید تعارفو کنار گذاشت
باید حمله کرد
به تظاهرات و وقاحتهای دوستان نزدیک که همه رو دست میندازن ولی...
Post a Comment
<< Home