امروز بيستم شهريور ماه است، من راز فصلها را نميدانم
مي نوش كه نداني ز كجا آمدهاي خوش باش نداني به كجا خواهي رفت |
مي نوش كه نداني ز كجا آمدهاي خوش باش نداني به كجا خواهي رفت |

ده روز ديگه سال سوم دانشگاه من آغاز ميشه اما من هنوز همونم كه ميخواست بره كلاس اول دبستان...اول ِب...آقاي بهشتي...منام اما انگار من نيستم يا نبايد باشم سرگيجه سرگيجه سرگيجه بايد از خودم پرتره بسازم... ارزش هنري نداره ...به درد ده سال ديگه ميخوره اگه باشم اگه باشم چيام؟ كيام؟ بازم همين پرسشها رو دارم؟ و اگه نباشم كيام؟ چيام؟ پرسشي دارم؟ من گيجم...نميتونم حرف بزنم حتا فكر كنم گيجم پر كن قدح باده كه معلومم نيست اين دم كه فرو برم بر آرم يا نه |