Wednesday, December 20, 2006

سينه سرخ...شايد

نمي دانم چه پرنده اي بود... شايد سينه سرخ
جوجه اش پايين جيغ مي كشيد مادرش بالا پرواز مي كرد
داد مي خواست كه داد مي زد
هي نزديك مي شد باز مي رفت بالا...بابا مي خواست جوجه اش را بگيرد... از لانه اش افتاده بود شايد ... من بودم و داود بابا
مامان كنار رودخانه ناهار آماده مي كرد
داود داد مي زد : بابا اين ور! رفت اين وري
من داد مي زدم : بگيرش!
داد و دست ما
من و داود
بابا را به جنبيدن ببيشتر انداخته بود... سينه سرخ ها جيغ مي كشيدند و ما باز
از پشت بوته آمد... جوجه در دستش...خنديد : ببين دلش چه تند مي زنه
ما تند دويديم سمتش... انگشت اشاره ي دست خالي اش را گرفتم. مادرش جيغ مي زد هنوز...آن بالا ما را مي ديد كه راه افتاديم سمت رودخانه...جلوتر داود گفت: بابا! و مشت بابا را نشان داد
مرده بود و آبي زرد از نوك كوچكش ريخته بود بيرون
«حيووني دل تركوند» بابا گفت. ما هم قول داديم كه به مامان نگوييم
ناهار كه خورديم اوقات بابا تلخ بود هنوز. چرتي زد و برگشتيم خانه
...
21 ساله ام... داود نزديك 25
داود مي گويد براي آن بود كه بابا مرد
...مي گويم شايد

Tuesday, December 19, 2006

من...او

زرد و سرخ
بر زمينه ي سورمه اي
تپش هاي تند قلب

Wednesday, December 06, 2006

ويرايش نو

من مانده ام
زني از كنارم گذشته است
بوي گرم عطر